17.gif17.gif دلم خيلی گرفته17.gif17.gif

 ديگر پنجره را باز نخواهم كرد من تا كه شايد نگاهم به نگاهي افتد و بويش به مشامم برسد و من شيفته گل شوم و گل زود پژمرده شود و من مانم و آرزوي در كنار گل بودن... ديگر پنجره را باز نخواهم كرد من، تا كه ببينم دل آسمان گرفته و من همراه آسمان شوم تا او تنها نماند و من شيفته پاكي آسمان گردم و آسمان روشن شود و بدانم كه در پوچ مي انديشيدم كه آسمان دل نگران است و من مانم و آرزوي آسمان پاك و عاشق...  ديگر پنجره را باز نخواهم كرد من تا كه ببينم آسمان مي گريد و من هم از سر همدردي با او گريه كنم و من شيفته اشكهاي پاك آسمان گردم و آسمان آبي شود و من مانم و آرزوي اشك هاي پاك آسمان... دیگر پنجره را باز نخواهم كرد من تا كه ببينم برگها دانه دانه از شاخه بر زمين مي افتند زير پا خرد مي شوند و احساس من له مي شود و من شيفته سادگی برگ مي شوم درخت جان مي گيرد و برگها دوباره سبز مي شوند با غرور... و من مي مانم و آرزوي ساده بودن مانند برگ... ديگر پنجره را باز نخواهم كرد من تا كه شايد ببينم كه دلي تنها از كوچه ها ميگذرد همراهيش مي كنم او مي گويد تا خالي شود و من شيفته صدايش مي شوم و او مي رسد به مقصدش... به دلي كه در انتظارش بود و من آرام از آنجا مي گذرم و من مي مانم و آروزي شنيدن دوباره آن صدا... ديگر هيچوقت پنجره را باز نخواهم كرد تا كه از اين پژمرده تر و دلشكسته ترنشوم...

دلم خیلی گرفته همین

تــــو چه مـی دانـــی ...

تـو چه می دانی که این دل ٬

 که پشت پیراهنی از گل سرخ پنهان است ٬

چقدر دلتنگ توست؟...

 اگر دیواره ی دهليزی اش را ببینی 

 که با نام تــو تزیین شد ...

 اگر صدای تند و هیجان آلودش را بشنوی ...

 آن وقت شاید کمی

- فقط کمی - او را درک کنــی  ...

تو چه می دانی که این چشم ٬

که از میان تیرهای مژگان وکمان ابروان

ردپای تو را دنبال می کند ٬

 چقدر مشتاق دیدار توست؟...

 اگر خودت را درآیینه اش تماشا کنی و

رودهای گـرمـی را که دمادم از آن جاری می شوند٬ببینی ٫

 آن وقت شاید کمی - فقط کمـی - به او حق بدهی !

تــو نمی دانی که روزگار چقدر کوتاه است و

 چراغ های خوشبختی دیری نمی پایند و

 همیشه نمی توان شانه به شانه ی عشق در باران قدم زد ...

یب ها وپــرنده هایی را که روی شاخه ها نشسته اند تا آخر شمرد.

همیشه نمی توان دستها را در دست گرفت و

به تماشی قله هایی رفت که

در دوقدمــی خـــدا ایستاده اند ...

تو نمی دانی که ممکن است ناگهان در میان راه ٬

 گـردبادی عظیم همه چیز را درهم بپیچد و

 اثـری ازحـرفی قشنگ ونگاه های خاطره انگیز نماند.

نه تواین ها را نمی دانی .............

 که اگر مـی دانستی ٬

 حتم داشتم حتی یک لحظه هم

مرا با غم هایم تنها نمی گذاشتی و

دلت نمی آمد که تازه ترین شعرهایم را نخوانــی...

کاش می دانستی که هر قطره ی باران ٫

 آیینه ای است که می توانی عشق مرا به خودت در آن ببینی .

 آن وقت در روزهای بارانی هیچ گاه از قاب

پنجـــره کنار نمـــی رفتــی

/ 3 نظر / 8 بازدید
صبا

وبلاگت عاااااااااليه. مخصوصا موزيک گل ارکيده هم اگر روش باشه که هست و قشنگ ترش کرده. به من هم سر بزن/ باشه؟

مهرداد

خيلی زيبا بود